الفيض الكاشاني
230
الكلمات المكنونة ( طبع كنگره فيض )
باللَّه العلي العظيم ) . وأمثال هذه من كلماته عليه السلام كثيرة . وخطبة البيان « 1 » عنه عليه السلام مشهورة .
--> ( 1 ) - . . . در بيان خطبه [ اى ] كه منسوب است به حضرت أمير المؤمنين ، امام المتّقين ، يعسوب الدين ، قاتل الكفرة ، قامع الفجرة ، علي بن ابىطالب - عليه أفضل الصلوات - ومسمّا به خطبة البيان است ودر بعضي أقوال مسمّاست به خطبه انائيه . ضابطه وقاعده محرّر شود كه منبىء ومشعر باشد از حلّ غوامض بر سبيل اجمال وبه حسب تقلب أحوال وتطورات زمان ، اين معنى در تعويق وتسويف مىافتاد وبه مقتضاى « الأمور مرهونة بأوقاتها » و « للأمور مواقيت » جاذبه عنايت هدايت نمود وبر انشاء آن توفيق رفيق شد وبه حسب المقدور از آن حضرت نكته چند بر خاطر ضعيف سانح گشته وباللَّه التوفيق : سؤال : اگر گويند أمير المؤمنين عليه السلام فرموده است كه : ( أنا الأوّل والآخر والظاهر والباطن وأنا بكلّ شيء عليم ) وأمثال اين كلمات كه از حضرت ايشان روايت است ، توجيه وتحقيق اين كلمات قدسي به چه طريق كرده مىشود كه خلاف ظاهر لازم نيايد ومخالف را اعتراض نرسد . جواب گوييم : اولًا معلوم بايد كرد كه حقّ تعالى در حديث قدسي مىفرمايد : ( لا يزال عبدي يتقرّب إلى بالنوافل حتّى أحببته ، فإذا أحببته كنت سمعه الذي يسمع به ، وبصره الذي يبصر بها ) ، [ الكافي ، ج 2 ، ص 352 ، ح 7 ] . مضمون اين حديث وفحواى اين خبر آن كه هميشه بنده من تقرّب به من مىجويد به نوافل كه آن زيادتى عبادات وطاعات است بر فرائض مكتوبه ، تا به آن غايت كه من دوست مىدارم أو را ، همين كه دوست گرفتم أو را سمع أو مىشوم كه به من مىشنود ، وبصر أو مىشوم كه به من مىبيند ، ودست أو مىگردم كه به من مىگيرد ، وپاى أو مىشوم كه به من مىرود . حاصل قصّه آن شد كه : انسان عبارت است از اعضا وقوا . اعضا همچو دست وپا وغير آن ، وقوا همچو سمع وبصر وغير آن ، پس وقتي كه اين هر دو به حكم حديث مذكور حقّ شود اسم ورسم عبد به كلّى محو شده باشد وملك وجود را تمام حقّ متصرف گشته ؛ پس در آن حالت هر چه گويد وشنود ، گوينده وشنونده به غير از حقّ نباشد . ودر اين مرتبه است كه بعضي از أصحاب رياضت سخنها گفتهاند كه خلاف عالم خلقت وظاهر شرع است ؛ همچو قول « أنا الحقّ » و « سبحانى ما أعظم شأني » و « ليس في جبّتى سوى اللَّه » [ وفيات الأعيان ، ج 2 ، ص 140 ] و : من آن نورم كه با موسى سخن گفتم * خدايم من خدايم من خدايم همچنين بنده چون در مرتبهء محبوبى حقّ آمد ، حقّ به مقتضاى حديث مذكور دست وپا وسمع وبصر عبد مىشود ، پس هر چه از أو صادر شود از افعال وصفات حقّ باشد ، همچنان كه نسبت به حضرت رسالت ، حقّ - سبحانه وتعالى - فرموده : « وَما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلكِنَّ اللَّهَ رَمى » [ الأنفال : 17 ] ؛ يعنى نينداختى تو اى محمّد ، آن هنگام كه انداختى تو ، وليكن خداوند انداخت آن خاك را در روى كفار . اگر چه آن فعل انداختن از حضرت رسالت بود ظاهراً ، لكن از حقّ تعالى بود به حقيقت ؛ از آن رو نسبت به حقّ كرد در آخر كار كه :